به آرامی زن میشوم...آرام...آرام...آرام
یک زن تنهای سربلند
ندیده ها دیدم.نشنیده ها شنیدم.نکرده ها کردم...و به اصل خویش بازگشتم
یک زن تنهای رهای قانونمدار
فالگیر گفت جریان زندگیت آرام آرام جلو میرود .من گفتم از موج گذشته ام.فالگیر گفت پرنده ای را میمانی که بالهایش را بر پهنه ی آسمان گشوده است.من گفتم شبها خواب مرغکان روی رود را میبینم.سفید و آزاد.فالگیر گفت تنها نمیمانی.من خندیدم.
دلم را به دریا زدم و رفتم زیر آبهای خلیج.مثل ماهیان رنگین کمانی خلیج از مرجانها و صخره ها گذشتم.دنبال نور میگشتم.نور اقیانوس از دور میدرخشید.برای رسیدن به اقیانوس نفس میخواهم .همنفس میخواهم.من هر شب خواب شعاع نور اقیانوس را از پس صخره ها و مرجانها ،از پشت سفره ماهی و رنگین ماهی و کوسه ها میبینم.برای رسیدن به خلیج منتهی به اقیانوس ماهی شده ام.خندان و نورانی و بازیگوش.
زن شده ام.باور کرده ام زن بودنم را.با این زنانگی زندگی ها کرده ام.هر چه داده ام عشق بوده است که بجز عشق چیزی برای بخشیدن ندارم.بجز عشق ورزیدن بلد نیستم.عشق تمام اندوخته ی من است.هر چه بیشتر آنرا میبخشم بیشتر دریافت میکنم.بخشش به من قدرت و متانت میدهد.دلگرمم به این تنها داراییم.
خورشید میشوم.به عشق گلها و درختها و بچه ها هر روز بیدار میشوم و میتابم.گرم میکنم و گرم میشوم.رشد میکنم و رشد میدهم.هر صبح به تمام مادران دنیا لبخند میزنم و هر غروب به امید فردای نورانی غروب میکنم.
زن میشوم...خورشید میشوم...ماهی میشوم
ناخدا هر صبح به عشق مروارید دل به دریا میزد.ناخدا گفت خورشید با پوستش مهربان نیست .من گفتم رنگ پوستت بی نظیر است.بوی غیرت و قدرت ومردانگی میدهد .ناخدا دلش غنچ رفت.ناخدا ،خدای ان کشتی بود که مرا به اقیانوس میرساند.خنده ی ناخدا خود زندگی بود.گرم و تلخ.
ناخدا ،خدا شد و من از آرزوهایم گفتم.نا خدا دستانم را گرفت و گفت زندگیت روشن است.گفت دریا را میمانی که باد وطوفان نمیشناسد.
زن دریاست.بی هراس از موج و صخره.و من زن میشوم...آرام ...آرام...آرام
آمریکایی ها یه ضرب المثل دارن که میگه اتفاقی که من رو نکشه حتما از من یه آدم قوی میسازه...
اون اتفاق من را نکشت...
از اون زمانهاست که دلم میخواد یه دوره ی دو سه هفته ای حذف بشه از این وسط.یعنی اگه امروز 11 دی باشه،چشم باز کنم و ببینم شده 5 بهمن.گور بابای زمان که طلاست و فرصتها که مثل برق و باد میگذرن.
فکر کن...مثلا به یه خواب سه هفته ای زمستونی میرفتم یا یه دارویی میخوردم که سه هفته فراموشی بگیرم
میدونم که راه چاره این نیست. والدم نهیب میزنه که چاره نداری،باید زندگی کنی،انتظارت به سر میاد و همه چیز میفته روی روال.این بهایی هست که داری میپردازی و باید تا آخرش بمونی و میمونی.
کودکم کم طاقتی میکنه و بهونه پشت بهونه .دلش دیوونگی میخواد.که مثلا یه کوله ببنده و بزنه به جاده.بره تا شوشتر دم اون ابشار قدیمی شوشترو پیش اون پیرزنه بشینه که نون محلی میپخت و هر چروک صورتش قد یه دنیا حرف داشت.همونکه بعد از هر یه جمله صد بار خدا رو شکر میکرد .یا پشت آبشار شیطانکوه لاهیجان،وقتی هنوز تله کابین نکشیده بودن و پر از مزارع چای بود.یا مثلا جاده ی اسالم به خلخال که پر از کندوی عسل بود و باید وسط چله ی تابستون لباس گرم میپوشیدی.
بالغم صبوره و مثل همیشه کم حرف.سکوت میکنه و به گذر زمان نگاه میکنه و وادارم میکنه زندگی روزمره م با آرامش طی بشه.بالغم والد رو به صلح دعوت میکنه .والد قبول نمیکنه و فریاد میزنه.وجودش پر از خشمه.بالغ خویشتن داری میکنه.لبخند غمگینی روی لبهاشه...کودک لب ور میچینه و بغض میکنه...کودکم مدتهاست بغض داره...گاهی در سکوت اشکی میریزه تا بتونه دوباره بخنده...
نزاع بین والدو بالغ رو بالغ برنده میشه.والد موقتا خاموش میشه اما خط و نشون میکشه که فقط دو سه هفته صبوری میکنه.بالغ همچنان خردمندانه به گذر زمان فکر میکنه.کودک را هم میفرستم پی آرزوهاش .پی آرزوهای بعد از این سه هفته انتظار...که میبرمش روی تپه های چمنی نزدیک ایزه.همون چمنهای سبز اول بهار.همونجا که صدای نی لبک اون چوپون مستم کنه ...مست...و رها...
امشب از بهترین دوستانم خواستم برای خانواده ای که نیازمند کمک مالی هستند پول جمع کنیم
پول در عرض یک ساعت جور شد
از اینکار بدم میاد
از راه حلهای مقطعی و لحظه ای بدم میاد
از خودم که کاری نمیتوانم بکنم برایشان بجز همین کار بدم میاد
از گرسنگی و فقر و جهالت بدم میاد
از ماهی دادن بجای ماهیگیری یاد دادن بدم میاد
من دنبال جهانی میگردم که توش گرسنه و فقیری نیست و زنی 37 ساله برای گذران زندگی مجبور نیست این همه کار فیزیکی کنه. جهانی که تفکر آدمها چراغ راهشون باشه نه تعصبشون...
به همه ی نامردیها و بیعدالتیای اینجا اعتراض دارم .
من اعتراض دارم.
تو؟شرایط خاص؟ابدا قبول ندارم.مرور کن دخترک کجای زندگیت خاص نبوده؟کی همه چیز معمولی و آرام بوده؟همیشه خوشیها وسط تلخیها پدیدار شده ن .دقیقا همون وقتی که جونت رسیده به لبت، خوشی آرام آرام از کنار قلبت شروع میکنه به جوانه زدن.یک خوشی که مزه ی شیرینش تا مدتها زیر دندونت هست.
این قانونه.این را بارها توی خلوتهات تکرار کن دخترک!
تو قوانین را بلدی.قانون صبوری کردن و منتظر موندن.قانون بخشیدن به امید فراوانی بیشتر .قانون خندیدن بعد از گریستن .قانون رها کردن به امید به دست آورن.قانون کاشتن زیاد برای برداشتهای متوالی.تو به همه ی قوانین پایبند بوده ای و همیشه نتیجه اش را دیده ای...
نگو دخترک.نگو که رنج ندیده ای.انکار نکن.این بهای خلاف جریان آب شنا کردنه .نگو که نمیدوستی بازوی قوی میخواد خلاف رودخونه شنا کردن.نگو که قوانین را نمیدونستی که خوب هم میدونستی.بازوهات قوی بودن دخترک.تو به روزهای روشن آینده ایمان داری و این را من از برق چشمانت میخوونم.
این روزها مال توست دخترک.روزهای پر بارش.روزهای زنده گی زاینده رود.روزهای بی تکرار.دنیا مال توست دخترک و تو خوب میفهمی حجم دنیا را توی دستهای ظریفت .
و تو خوشیهای کوچک را خوب میفهمی .
فریاد بزن دخترک .دنیا از آن توست.دنیا در درون توست.پرواز کن دخترک.آسمان منتظر بالهای توست...